حمد الله مستوفى قزوينى
241
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
5100 چنين گفت در حقِّ او مصطفى : * « به دوزخ بود جاى بىشك ورا » شگفتى بماندند از اين مؤمنان * كه تا خود چه سرّست گوئى درآن ؟ مدينى شتابيدى او را در آن * به پاسخ چنين گفتى او با سران : كه : « از بهر ناموس كردم غزا « 1 » * نگفتى كه كردم ز بهرِ خدا » از آن پس يكى روز خود را بكُشت * بر او هم از او شد زمانه درشت 5105 در آن راست شد گفتهء مصطفى * كه گفتا به دوزخ بود جا ورا رفتن رسول ، عليه السّلام ، در عقب كفّار قريش خبر آمد آنگه بَرِ مصطفى * كه دارد قريشى بر آنگونه را « 2 » كه يكبار ديگر نبرد آورند * مدينه سراسر به پى بسپرند به دوروزه ره صخر و كافر سپاه * نشستهست بر راه مكّه به راه برايشان همى گِرد گردد قريش * رهِ جنگ خواهد گرفتن به پيش 5110 نبى گفت : « دوشنبه فردا پگاه * بدان جنگ خواهم كشيدن سپاه نيايند با من كسى ز انجمن * مگر آنكه بُد در احُد پيشِ من » بدان تا كه عبد اللّه ابن سَلُول * نيايد به يارى به پيش رسُول اگرچه سپه بود خسته به تن * برفتند پيشِ سرِ انجمن به شبگير دوشنبه جنگى سپاه * به يك منزل از شهر آمد به راه 5115 نشستند آن جايگه تا سه روز * نگشتند كس از كسى رزمتوز ز قوم خزاعه « 3 » يكى نيكخواه * شدى از مدينه به مكّه به راه برآنره به اسلاميان برگذشت * بَرِ صخرِ بِن حرب آمد به دشت از او صخر احوال پرسيد باز * جواب از سر راستى داد ساز دُژم شد دل صخر و كافر سپاه * كه او گفت : « ديدم نبى را به راه » 5120 از آن جايگه بازگشتند زود * برفتند بر سوى مكّه چو دود وزاينروى اسلاميان چون سه روز * نشستند و كافر نشد رزمتوز
--> ( 1 ) ( ب 5103 ) . در اصل : كردم عزا . ( 2 ) ( ب 5106 ) . را - راى . ( 3 ) ( ب 5116 ) . در اصل : خراعه .